به نام خدا

توی جای همیشگی ام خوابیده بودم .توی خانه ام. شاید یک خانه مثل تخم مرغ ،بیضی با پوست سرخ آبی . فکر می کنم خواب می دیدم .داشتم توی جایی راه می رفتم که پر از گل های زرد و قرمز و... بود البته توی ر دیف های مرتبی کاشته شده و بین ردیف ها سنگفرش شده بود .مثل حیاط خانه ی خودم .آسمان آبی بود . شی گرد نورانی توی آسمان می درخشید و زردی خودش ر ا روی همه جا پهن کرده بود .من توی گل ها می دویدم و بعد خودم را انداختم توی بغل یکنفر که مو های بلند و سینه های بر آمده داشت و فرد دیگری که بلند تر بود و مو هایش کوتاه ، هر دوی ما را بوسید .لباس هردو شان بنفش بود به رنگ شاه توت ها.آنجا گرم بود وخوابم می آمد اما کسی از من خواست چشم هایم را باز کنم . چشمم را که باز دیدم خانه ام تاریک شده چشم هایم را روی هم فشار دادم و گذاشتم چشمم به تاریکی عادت کند اما تاریک تر شد انگار . سیاه یک سیاهی غلیظ ،انقدر به تاریکی ذل زدم که چشمم درد گرفته بود . کم کم پچه هایی شنیده شد از کنار گوش هایم از پشت سرم و حتی از روبرو ، انگاری یک نفر لمسم کرد ،فکر می کنم لاله ی گوشم و انگشت کوچک سمت چپم را .آخر هر دوشان خیس شدند یک خیسی خیلی بد آنقدر که خودم را بغل کردم و شروع کردم به لرزیدن . کسی داشت پشت گوش هایم نفس می کشید یک حجم سیاه مثل یک سفره ماهی بزرگ و هر لحظه داشت بزرگتر می شد و فکر کردم باید از خانه بروم بیرون شروع کردم به دیویدن زیر پاهایم سفت نبود انگاری روی گرده ی مار پا بگذارم سیاهی کمک می کرد که فقط بدوم . باید کنار راه پله باشم به همین فکر می کردم که پایم روی چند پله سر خورد و به جستجوی نرده ها دست هایم را در هوا تکام دادم وقتی توانستم تعادلم را به دست بیاورم شکاف نور سفید را دیدم که از لای در ریخته بود داخل اتاق. از خانه که بیرون آمدم بی اختیار چشم هایم را بستم و دستم را توی صورتم گرفتم چیزی دیده نمی شد جز نور سفیدی که از لای انگشتانم به چشمم می ریخت . دستم را برداشتم . فقط سفید بود یک سفیدی غلیظ از سیاهی هم غلیظ تر انگار کور شده باشم یک کوری سفید. حس کردم چشم هایم هم سفید شده اند البته فقط حس کردم . اینجا قبلن حیاط خانه ام بود داخلش را پر از گل کرده بودم و درش را مثل دهانه ی غار درست کرده و سر درش را گل زده بودم .ولی همه جا سفید شده زیر پاهایم نرم و لزج . شاید خیس هم بود بدون هیچ خط و سایه ای سفید مثل سطل رنگ . چند بار زمین خوردم و دست و زانو هایم سفید شد . کم کم به دهانه ی غار نزدیک می شدم یک دهانه ی خاکستری و خودم را سراندم به طرف دهانه . چشمم را باز نکردم پیش خودم فکر کردم همان بهتر که بسته باشد ، پاهایم ر ا روی زمین کوبیدم سفت بود و صاف سنگی زیر پایم نبود مثل گرده ی مار هم نبود . نه سرد نه گرم . دستم را جلوی صورتم گرفتم و از لای انگشت هایم آرام نگاه کردم . اول جیغ کشیدم نه اول خندیدم و بالا و پایین پریدم و هورا کشیدم . بالای سرم جرم خاکستری تیره ای بود و زمین روشن تر . نه درخت و نه سنگ . توی سفیدی که بودم خوابم گرفته بود اما نخوابیدم . اینجا خواب ؟ نه خوابم نمی آمد فقط باید می رفتم ،خاکستری کم کم ،گم میشد و سایه روشنی سفید تر و کم کم سبز شاید و بعد قرمز آسمان بنفش بود ، رنگ شاه توت، البته آن روز ها من شاه توت را فقط توی خواب دیده بودم و مطمئن نبودم شاه توت ها بنفش باشند . چند تکه ابر صورتی توی آسمان بود چند پرنده ی کوچک رنگارنگ که روی بال هاشان خال داشت . چشمم گرم شده بود ، به درختی تکیه دادم و خوابم برد . یک چیزی شاید نوک انگشت یکنفر توی سرم خورد . چشمم را که باز کردم اول جیغ کشیدم، پر داشت یعنی شبیه گنجشک بود ولی کمی بزرگ تر مثلن به اندازه ی یک مرغ تخم گذار ، شاید مرغ بود ولی نه؛ مدل پا ها و نوکش مثل مرغ نبود .- هی دختر پاشو !جلوی تونل منتظرتن .
- دختر ؟ مگه من دخترم ؟ به خودم نگاه کردم سرم مو داشت اما کوتاه ، روی تنم دست کشیدم برامدگی ای روی سینه ام حس نکردم به پایین شکمم نگاه کردم.
- اوه اون راس میگه تو دختری ... یه بچه بود که رنگش به سرخی می زد ولی بدنش پر از مو بود و چشم هایش هم سیاه - سیاه سیاه - مو های فر فری داشت و پاهایش مثل پای من نبود نه انگشت نداشت .
- من توله ی جنم تو باید آدم باشی نه ؟
- آدم ؟ نه من دخترم
- خب پس آدمی ،آخه دختر ها توله ی آدمند. شانه هایم را بالا انداختم .او که پر داشت با نوکش زد توی سرم
- زود باش تو رو به حضور خواستن تونل انتقالت آماده است تو باید بری زمین.
- زمین کجاست دیگه ؟
- یعنی چی؟ مگه به تو نگفتن که باید به زمین بری؟ او که پر داشت من را به جلو حل داد ، توله ی جن هم با من همراه شد .« میگه زمین کجاست ؟دختره ی ... همشون همین جورین فراموش کار و خیره سر ....» هر بار که من را به جلو حل می داد این جمله ها را تکرار می کرد . وای جلوی ما بودند : سفید ،صورتی، سرخ،.... – وای من عاشق گلام به طرف گل ها دویدیم از ته دل می خندیدیم انقدر که گوشه ی چشم هردو ی ما اشک نشسته بود. اون که پر داشت داد می زد : برگردین از اون طرف نه ... گل ها با هم سرود می خواندند و توله ی جن کمرش را می چرخاند آنقدر که من هم کارش را تکرار کردم و به تنم پیچ و تاب دادم – وای شاه توت ... شاه توت .... این را توله ی جن گفت و با هم مشغول خوردن شدیم و در این حین بالا و پایین می پریدیم - الان تونل بسته می شه برگرد دختر ،نه از اون طرف نه ... این جمله را که گفت زیر پاهایم خالی شدو توی هوا بال زدم مثل پرنده ها ، ولی افتادم . او که پر داشت داد زد – نه افتاد تو یه تونل دیگه، چرا در این تونل رو نبستین؟ همه جا دوباره تاریک شد .به دهانه ی رنگی نگاه کردم که دور و کوچک می شد.یک نفر شیپور زد و رشته ی سبز رنگی دور کمرم حلقه شد و از تونل بیرون کشیده شدم. قلبم تند تند می زد انقدر که داشت از دهنم بیرون می امد گریه ام گرفته بود . یک پسر بچه بود با مو های قهوه ای فر و دو تا بال رو شانه هایش . خم شد و رشته ی سبز را باز کرد پا هایم را کشیدم توی شکمش . احساس کردم رنگ صورتم عوض شد.
- هورا کیوپید عالی بود تو نجاتش دادی . این را توله ی جن می گفت و بالا و پایین میپرید . او که پر داشت محکمتر توی سرم زد
- شما همتون همین طورین ، زودتر راه بیوفت باید برسونمت . بلند شدم کیوپید اشک هایم را پاک کرد ،دستم را گرفت و راه افتادیم – نرو تو می تونی اینجا پیش ما باشی من میرم باهاشون حرف می زنم و برات بال می گیرم اگه بخوای واست تیرو کمان هم می گیرم تا با هم همکار بشیم .
- کارت چی هست؟ - کار من رسومدن عشق به آدم هاست من قلب هر کسی رو نشونه بگیرم عاشق می شه .
- یعنی من رو عاشق کردی ؟ نه من فقط ریسمانم رو دور کمرت حلقه کردم . کیوپید چند سیب روی شاخه را نشانه گرفت و سیب ها هنوز به زمین نرسیده توله ی جن برای ما آوردشان . – اه همشون همین طورن چند تا خودخواه و سهل انگار چند تا....
- چه قدر غر می زنه ؟اون کیه؟
- اون فرشته ی پرنده هاست .! یعنی نباید اینجا باشه توله ی جن پرید وسط و گفت : فرشته ی آدم ها رفته مرخصی واسه همین این اومده امروز چند تا بچه رو اشتباهی رسونده ،مثل مرغ دور خودش می چرخه و غر می زنه . هر سه خندیدیم . کیوپید شیپور زد و توی هوا معلق ایستاد . یک نفر جلوی یک سوراخ سیاه ایستاده بود. سر و صورتش پر از مو های سفید بود . – چرا اینفدر دیر کردین ؟
- فرشته ی پرنده ها جلو دوید تعظیم کرد و – عفو کنید قربان این آدم لعنتی مقصر بود . توله ی جن تعظیم کرد کیوپید هم همین طور . زل زدم به چشم هایش میشی بود و دورش چروک داشت – زود باش بچه بیش از این مادرت رو ضجر نده ...! انگشتم را یه دهان گرفتم .- مادر؟ مادرم کیه ؟ - توی زمین می بینیش . کیوپید ابرو هایش را بالا انداخت – من نمی خوام برم
- باید بری این ماموریت تو پدرو مادرت منتظرتن
- نه خواهش می کنم من نمی خوام برم . فرشته ی پرنده ها غرو لتد کنان من را به طرف تونل حل داد . سیاه و غلیظ لزج هم بود آخر داشت من را می بلعید – کیوپید نزار ... من دوس ندارم برم خواهش... سیاهی داشت بیشتر می شد و چهره ی فرشته ی مرغ ها دورتر . کیوپید داد زد – ممنون قربان . تیری به فلبم خورد و رشته ی سبز رنگ دور کمرم حلقه شد . کیوپید بغلم گرفت و از توی سیاهی بیرونم کشید . به او تکیه کردم و هر لحظه به ابر های صورتی نزدیک تر می شدیم – باید بریم واست بال بگیرم ....
- بال..؟ - آره راستی می خوای مثل من باشی یا فرشته ها
- خب مثل تو - خوبه پس مجتور نیستی اون لباس ها رو تنت کنی - ینی لباس نپوشم ؟ - به نظر من که اینوری خیلی خوبی ....
به من بال ندادند یک چنگ دادند و یک چوب که نوکش می در خشید و من با آن نور را به قلب ۀدم ها نشانه می روم . گاهی هم که دلتنگ می شوم همراه کیوپید به دیدن زمین می رویم که از این بالا گرد و آبی است .

به نام خدا
موهایش را چنگ می زند و خیره می شود به کاغذ های سفید روی میز .هر روز یک پاکت بدون نام و نوشته٬ اگر مشغول این کار نبود حتمن داستان خوبی می شد ولی باید رمان جدیدش را تمام کند جمله ای را می نویسد و جمله های قبل زیر خطوط سیاه خودکار پنهان می شوند. صدای زنگ خطوط را می شکافد و فکرش را پاره می کند .پاکت سفیدی آرام از لای در سر می خورد داخل.از جایش می پرد و به طرف در می دود. با چشم هایش کوچه را می گردد،
- هی پسر ! ندیدی کی زنگ ما رو زد ؟
- نه آقا ... !؟
پسر توپ جلوی پایش را شوت می کند. پاکت را از جلو در بر می دارد کاغذ سفیدی را بیرون می کشد . توی اتاق می چرخد پاکت را می گذارد کنار پاکت های دیگر ، به پنجره نگاه می کند به بلندترین آپارتمان روبرویش و شاید از آن هم دورتر .
□
سلام این یازدهمین نامه ایست که برایتان می نوسیم،نمی دانم نامه های قبلی را خوانده اید یا نه ٬حتمن نخوانده اید . ولی این نامه را حتمن خواهید خواند چون کاغذ و خودکارم را عوض کرده ام . همین دیروز سفارشش را به این پسرک دادم تا کنار بقیه ی خرید هایم آن ها را نیز بخرد . با آن چشم ها و پوزه اش مثل موش توی خانه ام می گردد، دیروز هم کمی پول از داخل میز توالتم کش رفت به خیالش من نفهمیدم باید دیگر اخراجش کنم.اما تنها کسی است که راه را بلد است . همه اش نقصیر شماست که باید منت این پسرک را بکشم. حالا هم دیگر کمتر راه می روم ، نه این که نخواهم نه درد پا و کمرم امانم را بریده ، یکی از پاهایم هم دیگر حس ندارد .حاجی هم برایم ویلچر برقی خریده و کلی تنبلم کرده . هر چند میدانم حتی توی ویلچر خریدن حاجی هم شما مقصرید . این شما بودید که باعث شدید تصادف کنم و ناقص بشوم آنوقت حاجی اتاق خوابمان را از طبقه ی بالا بیاورد پایین . حالا هم که دارید توطئه می کنید و این زنیکه را فرستاده اید اینجا که مثلن کار هایم را بکند و پرستارم باشد .توی خانه که را می رود می توانم رد دست های حاجی را دور کمرش ببینم . با آن چشم های سیاه و گیس های بریده اش می خواهد حاجی را خام کند می دانم، این روز ها وقتی حاجی دست هایم را میگیرد بیشتر از آقا یش یاد می کند از اینکه تن زن باید مرد را زنده کند و بعد نگاهش را آه می کند توی صورتم . شب ها هم که همه اش فکر می کنم یک نفر دارد طبقه ی بالا راه می رود . دیشت هم صدای فنر های تخت قدیمی یمان را از بالا می شنیدم حاجی نمی تواند باشد دلش بر نمی دارد بدون من داخل آن اتاق بخوابد . شاید آن زنیکه باشد نمیدانم . همیشه از خودم پرسیدم چرا اینطوری شد ٬شما که در دوره ی مدرن هستید چرا من را به یک فرش فروش توی بازار دادیدبا اینکه می دانستید دوست دارم از اینجا بروم و دنیا را ببینم ؟چرا نگذاشتید به خواسته ام برسم ؟ چرا باید شوهر می کرد؟ چند وقت پیش به خودم جرات دادم از صفحه ی دهم چرک نویس به صفحه ی صدم بروم . توی صفحه ی بیستم دیدم زنیکه بزک دوزک می کند برای حاجی و حاجی محل سگش هم نمی دهد . توی صفحه ی پنجاهم دیدم که خون بالا می آورم ، نمی دانم چرا ، چه بیماری دیگری به درد هایم اضافه کرده اید ؟ به صفحه ی صدم که رسیدم همه ی تنم یخ کرد انگاری بدون لباس توی برف باشم . سرم دوران پیدا کرد وقتی جنازه ام را دیدم، و حاجی را که دست به زانو خیره شده بود به عکس عروسی یمان . اینجا بود که اولین را برایتان نوشتم و به شما گفتم که اشتباه می کنید گاهی حس می کنم که پاهایم جان می گیرند حتی یکبار تکانشان دادم و گاهی فکر می کنم اصلن افلیج نشده ام . اما شما توجهی نکردید . حالا که چرک نویس هایتان را تایپ می کنید ، هر روز بیشتر به صفحه صدم نزدیک می شوم و هر روز برایتان نامه ی تازه ای می نویسم . ولی چند روز پیش خون بالا آوردم و آن زنیکه و حاجی کلی ترسیدند و حاجی خودش خون دور لبم را پاک کرد خودش لباس هایم را عوض کرد . می دانم که به حاجی دلیلش را گفته اید و،او نباید دلیلش را به من بگوید . شب ها دلم می خواهد حاجی کنارم بخوابد اما شما نمی گذارید تا فکر می کنید خوابیده ام می بریدش طبقه ی بالا و من به خوبی صدای پای دو نفر را از یک نفر تشخیص می دهم . تازگی ها به صفحه ی صدو دهم سرک کشیده ام آنجا که دیگر توی داستانتان نیستم و آن زنیکه خودش را چسبانده است به حاجی . حاجی گفت : من زن خوبی برایش بوده ام حیف که ناقص شدم . بعد آن زنیکه خواست حاجی را با تنش زنده کند و من هر چه سعی کردم نتوانستم آن صفحه را پاره کنم . آن روز ها که به معجزه فکر می کردید چه قدر خوب بود نوری از پنجره آمد و من بلند شدم و دوباره زن خانه ام کردید، رفتم طبقه ی بالا و آن زنیکه راکه با حاجی درباره ی حقوقش حرف می زد ، از خانه ام بیرونش کردم . نشستن روی ویلچر چاقم کرده بود اما حاجی توجهی نکرد و دستم را گرفت و هنوز سرم به شانه اش نرسیده خط سیاهی رویمان کشیده شد و شما صفحه های معجزه را ریز ریز کردید . شاید این آخرین نامه باشد . چرا داستانتان را با مرگ من تمام میکنید؟ چرا باید تصادف می کردم؟ چرا... ؟وقتی به دوستم گفتم جواب نامه هایم را نمی دهید . گفت کاغذ و خودکار های دنیای ما با دنیایِ شما متفاوت است و باید با خودکار های شما بنویسم آخر جوهر ما در دنیای شما بی رنگ می شود . این پسرک که مسئول خرید هایم است گفت که می تواند از دنیای شما برایم خودکار و کاغذ بخرد . حالا که می توانید نامه ام را بخوانید برای یکبار هم که شده به معجزه فکر کنید . قبلن به خاطر اینکه خواسته ام را انجام می دهید از شما ممنون .
قطره ی اشک زن روی کلمه ی معجزه می افتد کاغذ را تا می کند داخل پاکت جایش می دهد.
□
چند کاغذ را مچاله می کند و به طرف سطل نشانه می رود .با خودش فکر می کند این بار باید بگیردش . به در خیره شده است و نیم نگاهی به9 ساعت می کند .هر روز همین ساعت . پاکتی از لای در سر می خورد داخل . به طرف در هجوم می برد . پسر جوانی دستش را رو زنگ می گذارد و برای لحظه ای خشکش می زند .صورتش رنگ می بازد و شروع می کند به دوید.
می دود دنبالش. پسر می پیچد توی یک کوچه ی بن بست . دیوار آجری سرخی ته کوچه را پوشانده یک کتاب بزرگ شاید روی دیوار نقش شده . سر کوچه ایستاده و خیره شده است به کتاب بزرگ چشم هایش می خواهند از حدقه بیایند بیرون. پسر توی آجر های سرخ فرو میرود کوچه خالی می شودو او می ماند با نامه ای در دستش . توی کوچه را می رود گاهی پوست صورتش را بین دو انگشت می گیرد و می کشد . پاکت را باز می کند، دو تا کاغذ از داخلش بیرون می کشد پایین کاغذ دوم کلمه ی معجزه را می بیند که دورش چین برداشته.
به نام خدا

بهشت زیر پای ...
داخل خانه راه میرود و با خودش غر می زند جارو را می کشد روی فرش کمی مکث می کند و با جارو می کوبد به در اتاق . سرخ شده است
- خواب به خواب بری ایشا ا... تا از دستت راحت شم لنگ ظُره یه ساعت دیگه می خوای بری مدرسه خبر مرگت ...
کشو قوسی به تنش می دهد و پتو را کنار می زند خودش را بغل می کند و خیره می شود به شعله های بی جان بخاری، پتو را دور خودش می پیچد و زیر آن مچاله می شود.
- اَ... تو دیگه چی می گی ؟ به خدا اگه دیگه طرف آشپز خونه بیام ...
این را فقط خرس پشمالویی که بغلش می کردو می خوابید شنید . دستش را روی شقیقه اش فشارمی دهد و بلند می شودمی رود به طرف توالت . داد می زند
- بیدارم دیگه
چشم هایش سرخ شده اند دیشب تا صبح به این فکر می کرد که مرگ چطور می تواند باشد. روز قبل معلمشان کلی درباره مرگ و آخرت و نیکی به پدر و مادر و این جور چیز ها حرف زده بود.
- نیگا کن حتی جاشو جم نکرده ای خدااا بگیرش خلاصم کن ،نمی خوامش دیگه ...
از توالت می آید بیرون و زل می زند به چشم های زن .
- ای اون چش کور شدت بره زیر خاک.الان می خواست مثه بلا باشه .همین همسایه روبرویی که دختر هم سن توداره به خدا اگه بفمه زنگیشو کی جم میکنه ؟ نه. یه سره تو کوچس .اون از درس خوندنت، این از غذای دیشبت که مزه گُه می داد .خاک تو سر اون خری که می خواد تو رو بگیرِ .
راه می افتد به طرف در
- تا من میام باید خونه رو جارو کنی ظرفا رم بشوری فمیدی
دختر تکیه می دهد به دیوار آب دماغش را با روی دستش پاک می کند
- خاک تو سر من که این میمونُ به رخم می زنی. حالا دخترش یه سره تو بالکن را میره به پسرا شماره می ده ها...
- ببر صداتُ اگه راس می گی مثه اون پخت و پز کن اونقت به هر خری دلت خواس شماره بده
- آره با یه پسر حرف بزنم سرم ُ... زن براق می شود تو چشم های دختر
- خفته می شی یا خفت کنم تو تف بالا سری هر خراب شده ای بری باز مال من بدبختی
- خیلی هم ...
زن در حیاط را می بندد دختر از جایش می پرد و به در که می لرزد نگاه می کند .
جارو را روی فرش می کشد پوش های جارو دانه دانه می شکنند و می ریزند روی فرش .- لعنتی … جارو را پرت می کند کنج اتاق، دستش را می کوبد به دیوار .کف دستش سرخ می شود . می رود به طرف جارو کار هایش را که تمام می کند روپوشش را می پوشد و به ساعت نگاهی می اندازد هنوز 30دقیقه ای وقت دارد .دراز می کشد روی فرش چادر سفید مادرش را می کشد روی سرش و چشم هایش را می بندد.
***
چشمم را میبندم ،چه خوب می شد الان که مادرم می آید مرده باشم، وای تصور کن ، جایی که مادرم نباشد!
- خدایا اگه من مردم ببرم جهنم ...
آنوقت مادر می ماند و پدر و پسر هایشان با آن خواهر بوزینه ام، که مادر همه جا از قرمه سبزی جا افتاده اش تعریف می کند و پز شوهرش را می دهد . بوی زرد چوبه و روغنش حالم را به هم می زند. آندفعه که بچه اش شاشید روی فرش، مادرم چه قشقرقی را انداخت، دست بچه اش درد نکند ای کاش اسهال داشت تا حسابی حال خواهر و مادرم را جا می آورد.
- تو که باز تمرگیدی ...؟
از جایم می پرم، دستم را می گذارم روی گوشم و از در می روم بیرون . الان خیلی زود است بروم مدرسه راه می افتم به طرف پارک .اگر می مُردم چه قدر خوب می شد، آنوقت وقتی مادرم توی سرش می کوبید کیف می کردم. شاید هم اصلن گریه نکند، شاید خوشحال شود . کاش حد اقل مریض می شدم آنوقت برایم آب پرتغال می گرفت، تاصبح بیدار میماند کنار تختم، از همه بهتر اینکه تا هر ساعتی که می خواستم می خوابیدم ، مثل ماه پیش که افتادم بیمارستان چه قدر خوب بود ،تازه مدرسه هم تعطیل . نه بابا ما از این شانس ها نداریم
- تچ اه انقدر داد زد یادم رفت کیفمو بیارم...
به در مدرسه که می رسم، آرام از پشت پرده میخزم به طرف توالت. خانم اسدی ایستاده جلوی در و اسم بچه ها را می نویسد .از توالت می آیم بیرون. می ایستم پشت سر آخرین نفر و همراه صف وارد راهرو می شوم . خانم اسدی اسم هایی که نوشته است را می خواند و مجبورشان می کند آشغال های داخل حیاط را جمع کنند - دو ساعت اول ورزش داریم که حوصله ی دویدن و چایی شیرین بازی جلوی دبیر ورزش را ندارم . دو ساعت وسط هم ادبیات داریم که اصن مال این حرف ها نیست .می ماند ساعت آخر با دبیر ریاضی ، از در که می آید، اول حاضر غایب می کند زنیکه عقده ای هفته ی پیش دفتر م را پاره کرد . بعد از اینکه حاضر غایب کرد به بهانه آب خوردن می روم بیرون انوقت الفرار - دفعه ی سوم که اسمم را می خواند تازه می شنوم یکی از بچه های بی شعور کلاس داد می زند غایب ، هر چه می گویم حاضرم این دبیر کودن کار خودش را می کند . ای کاش بروم بیرون مطمئنم خود دبیر ریاضی هم معنی حرف هایش را نمی فهمد اگه اینبار زود به خانه بروم کارم ساخته است. زنگ که می خورد راه می افتم به طرف خانه، خدا کند مادرم غر نزندو شام دیشب و دیر بیدار شدن امروز را فراموش کرده باشد. از سرخیابان که می پیچم صدای جیغ زنی توی کوچه ها می پیچد کم کم صدای صلوات و قرآن.
– ایول یه چلو کباب افتادیم ببینیم کی مرده یه فیضی ببریم .
می پیچم توی کوچه سر در خانیمان پارچه ی سیاه زده اند گلویم درد می گیرد انگاری توی دلم هیچ چیزی نباشد دست هایم میلرزد دیروز قرص های قلب مادرم تمام شدند نکند...؟ تمام تنم عرق می کند ، می دوم به طرف در. پدرم کز کرده است کنج حیات .خیره شده است به سنگفرش های کنار باغچه . خواهرم روی ظرف خرما پودر نارگیل می ریزد و آرام حق حق می کند. خودم را می رسانم به اتاق چند زن حلقه زده اند دور کسی و بادش می زنند. کنارشان می زنم مادرم است، پا هایش را با چنگ می کند. هر چه می گویم چه کسی مرده کسی جواب را نمی دهد. مادرم رو می کند به همسایه روبرویمان
– اگه بدونی چه قدر شمارو دوست داشت همیشه ازدخترتون و خودتون تعریف می کرد .سرش را تکان می دهد
– وای وای یه غذایی درس میکرد که نگو هنوز مزش تو دهنمه .
ابرو هایم را بالا می دهم همانطور که خودش گفت غذایم مزه گه میدهد نکند خواهرم مرده ؟نه الان داخل حیاط بود.
- ای آبجی انقدر این بچه داد رس بود خودش خونه رو جارو می کرد ، اصلن امروز از 6 بیدار شد خونه رو جارو کرد. گرد گیری کرد . دیشب می گفت دلم واسه بابا بزرگم تنگ شده .
این را که میگوید آب دماغش را با گوشه ی روسری اش می گیرد و سرش را تکان می دهد . از چه کسی حرف می زند تا آنجا که خبر دارم 6 نفر بیشتر نیستیم که فقط من مانده ام بقیه ازدواج کردند آن پنچ تا که توی حیاط اند من هم که اینجا .مادر دستش را می گذارد روی سینه اش حس حس می کند می روم قرصش را بیاورم که خواهرم می رسد قرصش را می گذارد زیر زبانش خیره می شوم به چشم های خواهرم
– چایی شیرین ...
- ای خدا دکترش گفته بود خوب شده دیگه ... آخه چرا ؟ ..
مامان این حرف را زد شروع کرد به حسین حسین گفتن و تو سر خودش زدن .هر کاری کردم نتواستم دستش را بگیرم و آرامش کنم .هر کسی مرده مریض هم بوده همان بهتر که مرد،آدم مریض می خواهد توی دنیا بماند که چه کار کند . خود من آن یکماهی که بیمارستان بودم کلی اذیت شدم . بهتر است بروم داخل حیاط از بابا بپرسم
- بابا کی مرده ؟ بابا کجایی؟ یکی جواب منو بده کی مرده ؟
- امبولانس اومد
این را برادرم می گوید و همراه سه برادر دیگرم زیر تابوتی را می گیرند پدرم خمیده کنار دیوار ، عمویم دستش را می گیرد و با خود می کشد
- هی داداش انقدر بچم با خدا بود ، صُبا اون ما رو واسه نماز بیدار می کرد .
نمی دانم چه کسی را می گوید به هر حال من اصلن بلد نیستم نماز بخوانم .تابوتی روی دست ها می رود چادر سفید مادرم را کشیده اند رویش .همه می گویند لا اله الا الله ومن هم می گویم و راه می افتم به دنبال تابوت .
پایان

ادبیات داستانی Fiction
ادبیات داستانی بخشی از ادبیات است که انواع آثار داستانی روایتی منثور را در بر می گیرد ،خواه این نوع از خصوصیت ادبیات تخیلی بر خوردار باشد ،خواه نباشد ،یعنی هر اثر روایتی منثور خلاقه ای که با دنیای واقعی ارتباط معنی داری داشته باشد در حوزه ی ادبیات داستانی قرار می گیرد .
ادبیات داستانی شامل قصه،رمانس،رمان،داستان کوتاه و ادبیات وابسته به آن هاست .قصه: معمولا به آثاری که در آن ها تاکید بر حوادث خارق العاده بیشتر از تحول و تکوین آدم ها و شخصیت هاست،قصه می گویند.حوادث، قصه را به وجود می آورند و رکن اساسی آن هستند . شخصیت پردازی در قصه وجود ندارد و قهرمان قصه بیشتر دستخوش حوادث و ماجراهای گوناگونند. قصه ها اغلب پایانی خوش دارند و در آن ها خوبی ها بر بدی ها پیروز می شوند. قصه شامل: حکایات ،افسانه ها،سر گذشت ها،اسطوره ها و... می شود.
رمانس:رمانس قصه ی خیالی منثور یا منظومی است که به وقایع غیر عادی یا شگفت انگیز توجه کند و ماجراهای عجیب و غریب و عشقبازی های اغراق آمیز یا اعمال سلحشورانه را به نمایش گذارد . رمانی در قرن 12 در فرانسه رونق گرفت که در ابتدا فقط در غالب شعر بود و بعد به نثر گرایید.رمانس ،جهان باشکوه و غیر واقعی شوالیه گری را به نمایش می گذارد. رمانس ها به ندرت دارای محتوای اخلاقی هستند . از رمانس های معروف تریستان و ایزوت نوشته ی ژوزف بدیه است.
رمان: رمان با (دن کیشوت )اثر سروانتس و رمان( شاهزاده خانم کلو) نوشته ی مادام دولافایت شروع شد .رمان نثر روایتی خلاقه ای با طول شایان توجه و پیچیدگی خاص که با تجربه ی انسانی همراه با تخیل سر و کار داشته باشد و از طریق توالی حوادث بیان شود و در آن گروهی از شخصیت ها در صحنه ی مشخصی شرکت داشته باشند. داستان کوتاه: داستان کوتاه به شکل و الگوی امروزی در قرن 19 ظهور کرد و اولین بار ادگار آ ن پو در انتقادی که بر مجموعه داستان های قصه های بازگو شده اثر ناتانیل هاثورن (نویسنده ی امریکایی،1864-1804) نوشت ،داستان کوتاه را چنین تعریف کرده : نویسنده باید بکوشد تا خواننده را تحت اثر واحدی که اثرات دیگر مادون آ باشد قرار دهد و چنین اثری را تنها داستانی می تواند داشته باشد که خواننده در یک نشست که از دو ساعت تجاوز نکند ،تمام آن را بخواند.
تعریف داستان : رابرات لوئیس استیونس (نویسنده ی اسکاتلندی،1894-1850) می گوید:«سه راه بیشتر برای نگارش داستان وجود ندارد ؛آدم ممکن است پیرنگی را بردارد و شخصیت هایی را در آن بگنجاند،یا آدم ممکن است شخصیتی را بردارد و حوادث و «وضعیت و موقعیت هایی»را برای گسترش این شخصیت انتخاب کند یا ممکن است فضا و رنگ (اتمسفر)معینی را بردارد و عمل و اشخاص را برای بیان و شناخت آن به کار برد.» همچنین توضیح گی دو موپاسان نویسنده ی معروف فرانسوی درباره ی مفهوم و مقصود داستان قابل توجه است :« عامه ی مردم از گرو ه های بیشماری تشکیل شده اند که بر سر ما –نویسندگان- فریاد می زنند :مرا تسلی بده،سرگرمم کن ،غمگینم کن،همفکری و همدردی مرا برانگیز، مرا به رویا فرو ببر،بخندانم ،بلرزانم ،بگریانم، مرا به فکر کردن وادار کن» شکل گرایان روس معتقدند : داستان روایت درست توالی حوادث است که داستان نویس ترتیب واقعی آن را در روایت پیرنگ تغییر می دهد. بنابر این داستان تنها و به خودی خود مواد درک شده از حوادث است که داستان نویس برای انجام رسانیدن نظم پیرنگ ،آن را باز سازی می کند ،شکل گرایان روس ،واژه ی لاتینی fabula را معادل داستان آورده اند . ای .ام .فورستر(رمان نویس و سخن شناس انگلیسی، 1970-1879)در کتاب جنبه های رمان داستان را چنین تعریف می کند:داستان نقل وقایع است به ترتیب توالی زمان،مثلا ناهار پس از چاشت و سه شنبه پس از چهار شنبه می آید . در تعریف فورستر از داستان به دو نکته ی مهم یعنی واقعه و زمان که داستان را شکل می دهند اشاره شده است . گفته اند حداقل سه واقعه است که داستان را شکل می دهد و زمان وقایع نباید یکی باشد . در ضمن بین وقایع رابطه ی منطقی وجود داشته باشد .مثلا : (او را دیدم). یک واقعه است (او را دیدم و از او خوشم آمد )دو واقع در یک زمان اما این برای آفرینش داستان کافی نیست و نیاز به یک واقعه ی سوم است (او را دیدم و از او خوشم آمد و بعد با هم ازدواج کردیم.)ارسطو متذکر می شود که داستان باید واجد سه مرحله باشد : آغاز ،میان و پایان.
ما به داستان از دو نظر علاقه داریم:1- گذراندن اوقات فراغت و سرگرمی و لذت بردن از خیال پردازی.2- کنجکاوی و آرزوی درک کُنه واقعیت،به بیانی دیگر دریافت اطلاعات. گرچه در بادی امر این دو متضاد می نماید ،جدا کردن آن ها از هم همیشه کار ساده ای نیست. در این میان شاهکار های ادبی را ویژگی دوم به وجود آورده و خواننده ی اندیشمند امروزی از داستان بیشتر اطلاعات می خواهد تا سرگرمی .

